تبليغاتX
دلنوشت شب


دلنوشت شب

باشدکه شود انچه بر این بنده امید است

شبم خیس و دلم پر تاب و مهتابیست

که امشب او کنارم نیست

کنون دلخوش به ان تحفه به ان میراث میدارم

ز عمق جان غمش را پاس میدارم

به راهش یک سبد احساس میکارم

به روز اشنایی شادمان بودم

ولی امروز بی تابم

نه میخندم نه میخوابم

که او را دیگری اغوش میگیرد

برای دیگری مدهوش میمیرد

و من تنها و بی سامان کنار خویش

کنار یک سبد از خاطراتم باز

به رازی با دم اواز میگریم

هزاران قطره اشکم یک شقایق شد

که دل از نو دوباره باز عاشق شد

سیه چشمی که چشمانم ندیدم من

فرشته روی زیبایی که از شرمم

به جز اهنگ صوت اشنایش را

به گوش جان ندیدم من

ندیدم من به جز ان سایه ی زیبا

به روی جاده خاکی

که او میگفت از جنگل

و من اندر خیال خویش

به کنج جنگلی با او ز شوق وصل میگفتم

دوباره او ز نو میگفت از باران

و من در کوچه باران

تصور را دوباره بال میدادم

و با او زیر چتری شسته با احساس

چه شیرین خنده میکردم

نگاهش را ندیدم من

ولی او در نگاه من حضور عشق را میدید

و شرمی را نهان در چشم من میدید

ولی افسوس زین شرمم

نگفتم راز دل با او

غرورم را بها دادم و بال عشق را چیدم

غرور عشق را کشتم

به گریه التماسم کرد

من اشک عشق را دیدم

و امروز ان سیه چشمم کنارم نیست

کشیدم هر چه از شرم خودم دیدم

خدایا وای زین شرمم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:59 توسط علیرضا| |

خدایا مگذار که چون سگان وفادار قلاده و زنجیر به دست غیر تو سپارم و برای غیر تو دم بجنبانم.

خدایا تو را دوست دارم تو را میبینم و حس میکنم.تو را میبینم نه در مشتی ریش و مهر داغ شده بر پیشانی و کشیدن ولضالین.تو را میبینم در دستی محبت امیز بر سر یتیمی دردمند در بوسه مادر برنوزاد خردسالش در شاخه گلی تقدیمی از عاشق به معشوق.تو را میبینم در هوا و گیاه و پرنده خورشید.

بگذار بگویند کافرم منحرفم ملحدم و از اسلام دور افتاده ام.بگذار بگویند انها که نمیداننددر اغوش تو در لحظه عشق بازی به گفتارشان میخندم.انها که بوسه پر مهر تورا نچشیده اند و به لبخند شیرینت نخندیده اند.انها که میخواهند ازادی ام را بگیرند .تحفه ای که از جانب توست.میخواهند نگذارند بپرسم و چرا بگویم.به نام تو تورا میکشند و به خود میبالند که بی قیدی را درنطفه خفه کردیم حال انکه جستجوی حقیقیت طریق رسیدن به در خانه توست.

بر تصمیمشان اسرار می ورزند.سر میزنند و به زندان میافکنند تحدید و ارعاب و صدها قلم ازادی کشی دیگر میکنند.گیرم که سر زدند با روح ازادی چه میکنند؟

 

پی نوشت:به نظر شما میشه روح ازادی خواهی رو کشت؟

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:57 توسط علیرضا| |

عاشقان میدانند

موبدان میخوانند

و در این چرخ سراسر همگان

در تماشای رخت حیرانند

پیچ و تاب سر موی

خم ابرو رخ و روی

تن چون اینه ات

و خرامان قدمت

ز تو پنهان نبود برد دلم

دل دیوانه ما برد و رساند

به در خانه تو

خفته این بار به میخانه تو

نفسی شعر و غزل

نفسی رقص و سما

نفسی با تو هم اغوش شدم

و به اواز خوشت گوش شدم

و ز این خاطره مدهوش شدم

هم کلامی با نگاه

خیره بر موی سیاه

خرمن گیسو به دست

ساغر می از لبت

کام اول مست مست

غصه ها یکباره رست

در عروجم امشب

ز بشر والا تر

اسمان و من و یار

عشق بازی شب به صبح و تا به شب

عارفان میدانند

که در این مست نویس

جلوه عشق نگاری دگر است

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 22:17 توسط علیرضا| |

سلام

قطعه شعری اماده کردم که پارسال در سوگ وفات پدربزرگم گفتم که حالا تو سالگردش براتون میذارم.لطفا برای شادی روح ایشان پس از خواندن شعراین حقیر فاتحه ای هم نثار روح ان مرحوم کنید.متشکرم

 

باز هم قصه شده نو شده باز

باز هم نوبت خاموشی ساز

باز هم امدن مرد به راز

ان که امد بر ان روح تماشایی و ناز

باز هم نوبت راز است و نیاز

باز هم نوبت مرگ است و لقا

باز هم وقت بقا

جامه ها جمله سیاهند و شررناک و سیاه

مجلس امروز پر از حسرت و اه

باز هم چنگ و درنگ

باز هم مرگ همان زندگی خوب و قشنگ

باز یک روح رسیدست به نور

باز ما ادمیان غرق غرور

باز هم نوبت پرواز صدا

باز هم وقت سروش است و ندا

باز در قصر امیر

باز در کومه ان ساده گدا

باز هم تربت و سنگ

باز هم سوم و هفت

باز یک خاطره رفت

باز هم ناله و سوز

باز هم وصل و سرور

باز ما کوه غرور

باز پندی ازلی

باز هم شکوه ان صوت جلی

باز هم لحظه دیدار علی

باز تابوت و کفن

روی دستان جماعت رفتن

باز از روح صدایی روشن

باز در گوش سکوتی محسوس

باز هم برگ درخت

باز هم توبه سخت

باز هم ناله ز بخت

باز هم گریه پنهان گیاه

روی در روی منم گرد سیاه

باز هم روضه و اه

باز هم نام حسین

باز هم یاد علم

 باز هم ذکر عطش

باز مردم همگی فاطمه خوان

باز هم گریه چشمان علی

باز هم اشک خدا

باز هم اول قبر

باز هم پرسش قبر

باز هم فتح و ضفر

باز هم صوت درود

باز هم قفل زبان

باز هم پتک گران

مینوازند سر سینه روح

باز هم وقت پریشانی احشام رسید

باز هم بوی بهشت

باز هم بوی خدا

باز ما در غم و اه

باز هم ختم و پلو

باز هم فاتحه ای

باز هم سال و چهل

باز ماراست فراموشی مرگ

باز هم باز و باز...

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:38 توسط علیرضا| |

غم فردوس برین فاخته را پر ندهید

قصه ی کشتن عشاق ز نو سر ندهید

این همه تیر مصیبت به کبوتر ندهید

عشق چون پیچک صد تاب

گشت و گردید و کمندش همه افسونم کرد

من که شیرین بدم امروز چو مجنونم کرد

و ز شهرم ز دیارم همه بیرونم کرد

من نفس میکشم و او نفسم میگیرد

چشم میبیند و جانم ز هوس میمیرد

پشت سر طعنه هر رهگذر و عابر و مردم

پیش رو طعنه دلدار

چه شیرین شده این طعنه که امروز کند خوار و مرا زار

چه باران شده این ابر دو چشمان

معبد عابد و ایمان

جلوه گاه دل و پیمان

ای همه مدعیان از هنر و فخر و وجاهت

ای همه مدعیان علم و ایمان و دیانت

به دل خون

به نم دیده مجنون

به صدای غم بلبل

قسمت میدهم ای دوست

قصه کشتن عشاق ز نو سر ندهید

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:11 توسط علیرضا| |

شب بلند است ولی میگذرد

جامه ها غرق گناهند و پلید

و زمین پر شده از دیو سپید

خون چکاند به تن کودک نور

چکمه ها بر تن هر جاده دور

و دل کو دکی از غصه شکست

تا که شاید نشود نور کرور

و نیاید به زمین کوه غرور

اه این پنجره کی باز شود

کی شود خواب شبانان تعبیر

کی گلستان شود این ویرانه

روزی از دور بیاید ان نور

اری اما چه کسی میداند

به چه هنگام و چه وقت

من به فردا نظری نو دارم

و همه منتظران میدانند

که اگر نور حقایق بدمد

جامه ها میشوییم

و ز گل عطر خوشی میبوییم

صد ترنم به بر کوچه و دشت

و جهان را به تبسم غزلی نو سازی

و به اب اندازیم

همه ان ناپاکی

و درون اب زنیم

و دلی پاک مهیا سازیم

اخر ان روز زمان عشق است

و به عشاق کسی خرده نمیاندازد

ومن ان روز به شفافی ان میبینم

که به ان بیدارم

و در این پندارم

که محیا کنم این جان و شوم اماده

بحر ان منجی و ان ازاده

پس منم میگویم

تا شمایان همگی فاش شوید

من به فردا نظری نو دارم

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 21:3 توسط علیرضا| |

یکبار دیگر این تضاد نهان ادمی

 

ظاهر بهشتی و باطن جهنمی

 

یکبار دیگر این نقاب برگی

 

گرگ هزار چهره به تزویر بندگی

 

گو اسمان بداند که ستاره ستاره است

 

گر شمس هم بگوید خاک پاره است

 

این بار گفته ذره ای بی اعتبار

 

خورشید هم در نظرم خس و خاره است

 

ای وای از این تفکرات بی نشان و نام

 

از این زمام گیران بی زمام

 

از این تحجر ایده های نو

 

از این خوراندن افکار بر عوام

 

این خشک مشربی اتش ماب

 

شلاق قهر حتی به جرم خواب

 

ای وای از ندیدن شوق نهان خویش

 

ای وای ز ساختن مرزی به نام ریش

 

انها که ریشه را به ریش فروختند

 

لبهای معترض را دوباره دوختند

 

فریاد خشم میزند امروز بر سرم

 

قهر دو اتشه از سوی برادرم

 

کشتند برعبث این بار خواهرم

 

کشتن به جرم تفاوت اندیشه هایمان

 

خون ریختن به جرم سکوت صدایمان

 

مشتی به جرم سبزی رخت و ردایمان

 

اری بدین بهانه کشتند ندایمان

 

اما من از صدای باد مسافر شنیده ام

 

این جمله را شنیده ام اری شنیده ام

 

خواهند کشت ان را که کشته است

 

با پنبه ای اغشته به خون بیگناه

....

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 13:21 توسط علیرضا| |

غم بود و غم بود ولی کم بود و کم بود

در سینه و دل درد و کنج دیده نم بود

غم از ریا پندارهای بی پناهم

سیلاب نم گویا ز اغاز عدم بود

رفتار ها در خاطرم گنگ و اصم بود

شر خفته در دالان نیکی های دوران

هم پوستین برگان پوشیده گرگان

حفظ اند شعر برگان گرگان عالم

صدق از ریا دیگر جدا نیست

وای از تو که نامیده ای بر خویش ادم

دردا ز هجران دردا ز هجران

شر خفته در دالان نیکی های دوران

این گله از ترس

از ترس گرگ نابکار گله خواران

گاهی هم از وهم

وهمی که پنهان در دل صدق و صفا شد

گام سفر دیگر ندارند

تا کی نقاب و پرده پوشی

تا کی نبینم انچه را میبینم اسان

رویای انسان بودنم میمیرد ارام

اری بدین یکبارگی اری بدین سان

نم گوشه چشمان من سکنا گزیده

ازادگی رفت

این مشق شب نیست

این اضطراب مخفی قرن من و توست

کو همت کاوه کجا رفت

اصلا چرا رفت

غم دارم و در این که دارم شک ندارم

صدق و ریا در هم تنیدند و تنیدند

امروز جمله رستمان دیو سپیدند

امروز رستم بود اگر شاید دگر بود

شاید سپهبد بود و شاید هم سپر بود

شاید برای کودکانش او پدر بود

شاید دلیری را ز یاد امروز میبرد

شاید که جام باده اغیار میخورد

شاید زبان دیگری را یاد میداشت

شاید که تخم حیله و تزویر میکاشت

شاید به روی ارمان میکرد او پشت

شاید که ایران را به دست خویش میکشت

تقصیر از او نیست

این مشکل و شر جهانیست

این اقتضای روزگار وحشی ماست

....

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:56 توسط علیرضا| |


:قالبساز: :بهاربیست: